بهشتی سبز باریدن گرفت و روز هفتم شد
و سیبی ترش از رویای کال آدمی سر زد
به پایش رود مویت آب داد و سیب گندم شد
زمینی غبطه بر احوال خیس گونه هایت زد
زمینی گیج خورد از وزن زن، غرق توهم شد
و چرخید از مسیرش در مدار خط لب هایت
هلالی سرخ، آدم، تو، لبالب در تبسم شد
*
نوشتی "سیب" با انگشت روی ابرهایی نم
وباران های نم نم قسمت چشمان مردم شد.
چشم هایت را ببند
ازدیدن دنیا سیر شده ام . . .
تو می وزی و من شدم خودکار حرفایی که واسه خودم نیستن و حتا واسه توام نه. چشامو می بندم و آرزو می کنم یه روزی که واقعی باشه، واقعن بوزی ...
گاهی
آن قدر می وزی
که پرده ی اتاقم
راه می افتد
به سمت گل میخ و
فنجان هایم
بی دلیل
چایی مانده را فوت می کنند.
*
بلند می شوم
چایی ها را
- که عطر غریبی گرفته اند -
عوض می کنم.
یه توضیح که دوست دارم بدم: لطفن رو "تو" اسم نذارید.
چه قدر شما منو دعوا می کنید. درسته این چند وقت اصلن آپ نکردم ولی بیرون نت کلی مفید بازی از خودم نشون دادم. اونم ار نوع ادبی درجه یک. سرما خوردم خیلی بد. همه ش گلوم می سوزه . این روزا با این که حالم جسمیش خوب نیست. ولی دارم چیزای مهمی رو تمرین می کنم . دارم چیزای مهم تری رو تازه پیدا می کنم. فکر کنم ارزششو داره که واسش از قبلم لاغر تر شدم.
الهام بهم میگه " سهی! یه خورده بزرگ شو" بهش می خندم. ولی این جا در گوشی می گم بهش که "خیالت راحت. حالا حالا ها بزرگ نمی شم."
پ . ن . ۱ : ۲۰ام مهر روز حافظ بود. قرار بود یه پست درست و حسابی ( یکی نیست بگه مگه تو پست درست و حسابی ام بلدی بذاری؟) بذارم به خاطرش. ولی ... توجیه نمی کنم. تنبلی من که معروفه!!! از ورنوس معذرت می خوام که قولشو دادم بهش.
پ . ن . ۲ : هنوز حرصم می گیره از این که انقد زود سرما خوردم : ( از اینم بیشتر حرصم می گیره که چون از آمپول می ترسم نمی تونم زود خوب شم . تنها چیز مسخره ای که من ازش می ترسم ...
چی می شه اگه هر چی دست دست کنی و عرق بریزی شعرت به جایی نرسه؟
چی می شه اگه هیچ فیلم جدیدی نبینی یا هیچ آهنگ جدیدی گوش ندی که بخوای ازش بنویسی؟
چی می شه اگه آخرین کتابی که داری می خونی هر کاری کنی تمام نشه تا با ذوق ازش برای بقیه بگی؟
چی می شه اگه اتفاقای این روزات تعریف کردنی نباشن؟
هیچی . اوضات می شه مثل من که چیزی واسه نوشتن نداری. و هی حرص می خوری از دست کلمه هایی که تو سرت و گوشت و تو چشمات می چرخن ولی رو زبونت ٬ نه ...
وقتی لب ها حرفی برای گفتن ندارند
چشم ها بی خودی خودشان را
به آب و
آتش که نه
به آسمانی می زنند
که دلش برای بادبادک های آبی لک زده .
یک شنبه از روزای خیس زنده گی م بود ٬ با وجود این همه گرما . یک شنبه اتفاقی که همه می دونستیم قراره بیفته افتاد . ولی وقتی پیش اومد همه دست و پاهامون گم شد و قلبامون خیس . روزمون خیس خیس شد جلوی چشم آفتاب .
دوستای من اکثرن " خانم بشیر " رو می شناسن . چون من زیاد ازشون حرف می زنم . یک شنبه خانم بشیر رفت . به همین راحتی . از کتابخونه مون رفت . و ما جا موندیم با بعد از ظهری که بوی آسمون بعد از بارون می داد .
می خواستم از یک شنبه بنویسم . ولی حرفی به جای خداحافظی ندارم . پس مطلبی رو که از طرف من رو وبلاگ کتابخونه گذاشتن این جا هم می ذارم به جای حرفی که ندارم . می ذارمش به خاطر اون دوستایی م که خانم بشیر رو می شناسن و آدرس وبلاگ کتابخونه رو ندارن . و به خاطر این که بادبادک این روزا خیلی دلش گرفته واسه آسمونش .
البته از خانم عزیزیان هم عذرخواهی می کنم هم تشکر و می نویسم به نقل از وبلاگ مرکز شماره ی ۲۰ . درج با ذکر منبع که اشکالی نداره ؟ !
قصه از همین جا شروع شد :
یکی بود ، یکی نبود.
یکی بود . یکی که زیر این گنبد این روزها بیش تر کبود در گوشمان آرام زمزمه کرد برای پریدن تنها اطمینان به بودن آسمان کافی ست . شعر خواند و پرهای سفید روی دست هایمان جوانه زد .
یکی بود که دست های همه ی ما در دست هایش جا شد . دست هایمان را گرفت و بال هایمان را باز کرد به روی لبخند خیس آسمان .
یکی بود که رد سیب های سرخ را گرفت و دامنش پر از خوشه های گندم شد . با کوله بار نان و سیب به سمتمان آمد و هنوز هم آدم های این جا حسابی حوایی اند .
یکی بود که بادبادک های ما را روی دوشش گذاشت و به دنباله دار ترین ستاره های آسمان بست تا سر بلند کردن و آسمان را ساعت ها نگاه کردن از یادمان نرود .
یکی بود که به بچه گی های ما صبورانه لبخند زد و گذاشت تا بچه گی هایمان هر چه قدر که می خواهند در آفتاب داغ بزرگانه گی آب بازی کنند و خیس شوند ؛ تا این که روزی با تمام بچه گی جوانه دادیم .
یکی بود که زیر این گنبد کبود نبود . و حالا می دانیم روی سقف این گنبد کبود کسی است که با بال هایی آسمانی پرواز می کند ، و این جا کنار پای ما پر شده از پرهای سفید .
یکی بود که . . .
و حالا ما مانده ایم و بادبادک هایی که چشم هایمان آسمان می شود از نگاه کردن بهشان .
ما مانده ایم و جوانه هایی که حالا بین انگشتانمان شکوفه داده اند .
ما مانده ایم و بال هایی که دیوانه ی پریدن اند .
یکی بود . یکی نبود .
یکی نبود . یکی نبود که برایمان بگوید از سختی نگاه کردن به رد پایی روی پیشانی داغ شهریور که همراه با اولین بادهای پاییز از ما دور می شود .
یکی نبود برایمان بگوید از سختی دست تکان دادن با دست هایی که تازه گی ها درخت هایی شده اند با ریشه هایی از جنس شکوفه های سیب .
یکی نبود برایمان بگوید از سختی خوردن بغض هایی که از بوی گندم خیس اند .
یکی نبود برایمان بگوید از سختی جا کردن نفس های شش ساله در دو ساعت ، که با تمام وجود از گوشه های بودنمان بیرون می زند .
یکی نبود برایمان بگوید از سختی تماشا کردن پرهای سفیدی که جدا از بالشان پرواز می کنند .
یکی بود . یکی نبود .
قصه به سر رسید و نا باورانه دیدیم قلب هایمان تا روی سرهایمان قد کشیده اند . و زیر پاهایمان پر از پرهای سفید است .
برای خانم بشیر خوبم که می دونم زود زود دوباره می بینمش .
امشب زده بود به سرم و برگه ها و دست نوشته های قدیمی مو ریخته بودم بیرون . حسابی توشون قدم زدم و کلی هوای خوب نفس کشیدم. (البته این گشتنم یه دلیل هم داشت که شاید بعد تر ازش براتون نوشتم.) فکر می کنم قبلنا هوای شعر بیشتر تو کله م می چرخید. کلی بیت و سطر و جمله ی خوب پیدا کردم که الان نمی نویسم تا دلم بسوزه براشون و زود کاملشون کنم.
ولی به یه چیز جالب دیگه هم برخوردم که خیلی عاشقش بودم و هستم : ترانه ی پایانی "مدار صفر درجه" ! می ذارمش این جا به خاطر همه ی کسایی که مثل من دوسش دارن یا مثل تر من عاشقشن.
وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید
وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم می چشید
من عاشق چشمت شدم ، نه ابر بود و نه دلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن ، دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
آن دم که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو ، نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
پ . ن 1 : هنوزم خیلی جاهاشو حفظم . تقریبن همه شو
پ . ن 2 : هنوزم این آهنگ یه اضطراب شیرین بهم می ده و خیلی یاد سال پیش دانشگاهی م می افتم . سال ملس زندگی م که با همه ی بی وقتی م چیزای خوبی خوندم و شنیدم و خیلی پر انرژی تر از الان بودم که یه وقتایی فکر می کنم بی خودی شدم . همه ی لحظه هاش یادمه .
پ . ن 3 : البته یادم نره که شاعرش افشین یداللهی ه و آهنگ سازش فردین خلعتبری و البته صدای علی رضا قربانی
پ . ن 4 : اگه هنوز نداریدش بفرمایید دانلود کنید : دانلود آهنگ!
یه معذرت خواهی بزرگ بزرگ
من واقعا خجالت کشیدم وقتی نظرای پست شانزده خردادو خوندم. خجالت کشیدم از خانم عزیزیان، از خانم صمدی، از پیام. شرمنده شدم از مریم که همیشه یادمه و همیشه هوامو داره. ببخشید که دیر کردم. ببخشید که شما این همه به یادم بودید.
اتفاق عجیب افتاده بود، من تا امشب نمی تونستم این نظرا رو ببینم. تا همین امشب نظرای این پست 6 نظر نمایش داده می شد. تا امشب... امشب که من پر بودم و دلم بد جوری گرفته می زد. الان خیلی بهترم. خیلی آروم ترم. ممنونم از همتون. "ممنونم که اومدید!"
قایمشون کردم و بردمشون . دیگه نمی شه کنترلشون کرد . باید بیشتر حواسم باشه . بردمشون و اونا انگار نه انگار ! همش این ور و اون ور بودن ، نه با من . یه وقتی خودشونو جمع می کردن ، ولی چیزیشون نبود به خیالم .
#
دم در کسی نبود . یعنی بود ، ولی اونی که همیشه هست و میره رو اعصاب نبود . اونا هم چیزی پیدا نکردن که مجبورشون کنه میخش شن و صاف صاف وایسن جلوش .
#
تو اتاق که راحت گذاشتمشون بیشتر بنا کردن به ناسازگاری . انگار نه انگار به اخمای من .
به نظرم اتاق گرم و تاریک می یومد . فن و روشن کردم . رفتم پرده ها رو زدم کنار و پنجره ها رو باز کردم . آفتاب انگار خیال نداشت بیاد تو . حرصم گرفت. اومدم نشستم و شروع کردم دفترمو ورق زدن . اونا ولی حواسشون نبود انگار . تو حال خودشون بودن . یه حال بی حال . از لجشون شروع کردم به بلند خوندن ، اونا هم از لج من این ور و اون ور زدن و بی تابی کردن .
#
دورم شلوغ تر شد . خواستم محل بهشون ندم . خوندم . حرف زدم . بحث کردم . پچ پچ کردم . به خیالم خندیدم . ولی همش حواسم به اونا بود ، به اونا که اون جا و با من نبودن ، که با خودشونم نبودن ، که هوایی بودن انگار . عصبی م کرده بودن و دلم براشون می سوخت . دستمو گرفتم دورشونو ساکت شدم .
هوای زیر سقف بدجوری ابری شده بود.
#
موقع برگشتن آخر روز بود و آفتاب دیگه نا نداشت . ولی دلم دلش خواست که تلافی کنه تمام عصر اون روزو . بازم عینک دودی مو زدم و قایمشون کردم از حرص ...
ممنونم که نیامده ای
ممنونم که نمی آیی
تا
هر روز که
صبح
از پنجره آفتابی می شود
منتظر راهی باشم
که روزی باید برسد
و کفش هایی را که زیر بغل زده
برایم بیاورد.
تا من
در تو قدم بزنم
تو یی که
چند شماره
در پاهایم لق می زند.
از شعرهای آخریمه. همچین ویرایشم نشده راستش. شما کمکم کنید.


